نیلوفرانه
...بزن آهنگ غربت را كه در مجموعه ي هستي نه تنها ما،خدا هم مثل ما تنهاست
در آغوش تو خوشبخت نخواهم ماند نه اینکه خود نخواهم نمیتوانم و نمیگذارند پیش از غم کسی گذرش بر من و شادی ام نمی افتد چشم هایی که برایم غم می طلبند،دور و برم را پوشانده همیشه آسمانم پر از شب،پر از حسرت،پر از اندوه و تکرار است فردا برای همه روزهای بدون تو فردایی بنا میکنم دور از تو و غصه هایت،غم های کهنه را دور خواهم ریخت جدایی را به دل میخرم و برای روزهای بی دلی ام خاطرات دلواپسی را تکرار میکنم تا به یاد آورم آرامشم در پس دل به یغما رفت کجاست قلب عاشقانه ام؟ از چه رو تنها شدم؟ بی خوابی به انتها خواهد رسید؟ دلم برای شبهای خواب راحت عجیب تنگ است... دلت را پس میدهم تا خواب آرامم را بازپس گیرم قولت را یکشبه فراموش کردی من نیز تو را از یاد خواهم راند جدایی هدیه زالوصفتان بود به ما بی جدل آرامشم را بازگردان خسته ام،دلگير و تنها آزرده ام از دروغ و فتنه و ناباوري ها جاي تو خالي ست اينجا خدايا... دلم تنگ است از تو دورم اي حقيقت،اسيرم يا رب...خدايا... خوشا حالت! همان بهتر اينجا نباشي خودت تنها بماني و همنشين چون اينان نباشي سخت آشفته حالم،براي ديدنت لحظه شمارم ز دنيا سيرم خدايا،ببر با خود مرا ز شهر ماده و دلبستگي ها در اين دنيا لذتي نيست،اگر هست يا رب ما نديديم سرودم از عشق خواندم از محبت نديدم جز تظاهر،نديدم ذره اي مهر و صداقت نيازم عشق بود و محبت هاي حقيقي چرا سهمم تنفر شد ز دنيا؟ خوشا حالت! نماندي بي مهري ببيني محبت جاري كني،نفرت ببيني خوشا حالت! از انسانها به دوري خدايي ميكني،ز بي رحمي،نفرت تو دوري... چه شد كه انسان آفريدي؟ نه..... چرا خشم؟ حسد؟ و كينه آفريدي؟ نه... چرا عقل را ناقص آفريدي؟ تو كه بخشيدي و بخشنده اي يا رب خدايا... آخر دلي بي غم،خالي از حسرت مي آفريدي... دخالت در آفرينش كار ما نيست... آدميزاديم و اطاعت از تو واجب... نميدانم در اين بازار خودخواهي خدايا از چه رو عشق آفريدي؟ رمضان هم آمد و رفت.......... اميدوارم كه همه تو اين ماه پر بركت كوله ي گناهانشون رو سبكتر كرده باشن... اميدوارم همه تو شبهاي بلندمرتبه ي قدر تقدير خوبي واسه خودشون و عزيزاشون و دشمناشون رقم زده باشن!؟ آخه اينقدر اين شبها عزيزن كه ميشه به هرچي ميخواي برسي..... بياين با هم سعي كنيم اثري كه ماه رمضون رو رفتارمون داشته ادامه پيدا كنه.......... بزارين همه ماه ها،ماه رمضون باشه و همه شبها شب قدر... زندگي زيبا ميشه...زيباتر از اون چه فكر كني... هيچ كس در اين دنيا نميداند كه يك هفته چند سال است، چند هزار سال است؟ كسي چه ميداند كه هفته هايي هست كه از آغاز تا پايان ابديت است، هفته هايي كه گويي "هميشه" است. كسي چه ميداند؟ كسي چه ميداند كه چه ميكشم؟ حال مي فهمم كه خدا زمين و آسمان و ستاره ها و درخت ها و همه و همه را در يك هفته آفريد يعني چه؟ چه ساده اند آنها كه نمي فهمند،يك هفته را براي آفريدن هستي كم ميدانند و سبك ميدانند!! ****** وقتي كه ديگر او را نداشتم احساس كردم كه او را داشته ام! وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم، وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم، وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم، وقتي او تمام كرد من شروع كردم، وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگي كردن است، مثل تنها مردن است. ****** همه چيز در جهان براي بودن آدمي است و درد اين است كه بودن،خود براي چيست؟ چه خنده آورند آنها كه بودن خويش را در جهان ابزار چيزي كرده اند كه خود ابزار بودن آنها است! ****** (دکتر شهید شریعتی)
عاشقانه هايم را با تو سرودم و با عشق زميني ام قدم به عرش تو نهادم در بستر عشق آرميدم و عاشق شدم محبتي زميني در قلبم شعله ور شد و من در آتش اين محبت سوختم محبت واقعي را لمس كردم گرچه تنها اين تو بودي كه به نجواهاي عاشقانه ام،عاشقانه دل مي سپردي اكنون پرم از عشق عشقي زميني كه با تو آسماني گشت اين همان عشقي ست كه مرا به محبت تو وامي دارد و مرا به تو پيوند ميدهد عاشقانه هايم را كنار او و در محضر دوست سرودم اينك نوبت به عارفانه هاست با عشق زميني غرورم مرد و كنون توان دوست داشتن تو در دلم هزارباره است ميخواهم تو را كه معبود همه ي عشاقي،عارفانه دوست بدارم ميخواهم بي آنكه چشمهايم بسته باشد،حضورت را لمس كنم....... سر به زير افكنده با سكوت و شرم زيباي خويش با وي سخن ميگويد. -چه كاري داري پسر ابي طالب؟ با آهنگي كه از شرم نرم و آرام شده بود،نام فاطمه دختر رسول خدا را مي برد. پيغمبر بي درنگ: -مرحبا و اهلا. فردا در مسجد از او پرسيد: -چيزي در دست داري؟ -هيچ رسول خدا. -زرهي كه در جنگ بدر به تو دادم كو؟ -آن پيش من است رسول خدا. -همان را بده. علي به شتاب رفت و زره را آورد و به پيغمبر داد. و پيغمبر دستور داد تا آن را در بازار بفروشد و با بهاي آن زندگي جديدي را بنا كند. عثمان زره را به 47 درهم خريد.پيغمبر اصحابش را فراخواند؛جلسه عقد،خطبه خواند: "فاطمه دختر پيغمبر بر چهارصد مثقال نقره،طبق سنت قائمه و فريضه واجبه...". سپس آنان را به ذريه ي صالح دعا كرد،آنگاه ظرف هاي خرما را آوردند و اين جشن عروسي بود. و اين صورت جهيزيه فاطمه: يك دستاس،يك كاسه ي چوبي،يك زيلو. . . . . نخستين باري است كه از پدر جدا مي شود. پيغمبر او را با اين كلمات آرامش ميدهد: -تو را نزد نيرومندترين مردم در ايمان و بيشترينشان در دانش و برترينشان در اخلاق و بلندترينشان در روح ودعيه نهاده ام. شاعر آسمان همه جا آبي نيست؛ شاعر از غصه هايش ميگفت،از دل تنگ خودش،آسمان پر غبار غربتش پر بود از تنهايي چشمهايش بست: "ياد روزهاي نه چندان دور ياد عشق،عشقبازي،اعتماد،شور نزديكي خوشي اما از ته دل ايمان باز هم ميشود عاشق بود؟" بغض گلويش را فشرد،اشكهايش جاري دل او تنگ تر از كفشهايش بود! تاب تنهايي نداشت دلگير از فاصله و بي عشقي از غم و بي مهري سرود! ديگر از عشق نگفت شعرهايش بوي دلتنگي داشت خسته از عشق نه،خسته از عادت بود،كه به جاي عشق خود را جا زده بود! عاشق دوست داشتن بود عاشق بي تابي دل او،تنگ دلتنگي بود همه جا از محبت حرف ميزد سخن از دوستي ها گفت نشنيدند رهگذران سخنانش گرمي بازار نداشت شعرهايش را خريداري نبود.... تا كه آخر كاسه صبر او سر ريز شد شاعر از شهر بريد،رخت بربست و سفر آغاز كرد.... شاعر از شهر بريد.... رفت.... سفر آغاز كرد.... سارا(دختر دكتر شريعتي)مي گويد: "من كه دانش آموز دبيرستان خوارزمي بودم،يكبار من به ابتكار خودم،شروع به شعار نويسي در دستشويي مدرسه كردم،در همين ايام باباعلي در زندان بودمدير مدرسه از جريان مطلع شد و مادرم را به مدرسه خواند و جريان را به او گفت و خيلي جدي او را تهديد كرد كه اگر اين كار ادامه پيدا كند،به گوش ساواك خواهد رسيد،پس از ازادي باباعلي،مادرم قضيه را براي او تعريف كرد و پدرم با خنده گفت:من كتابي نوشته ام به نام از كجا آغاز كنيم،حالا دخترم از دستشويي شروع كرده است!" ****** گفته اي از يكي از دانشجويان دختر دكتر: "از تاريخي كه شاگرد دكتر شده ام،هرگاه ميخواهم جلوي آينه بايستم و خود را نونوار كنم از خودم بدم مي آيد و فورا كنار ميروم.انگار كه از خودم خجالت ميكشم چون دكتر گفته است: "نگذاريد قرباني زن بودنتان شويد.آنقدر كه به اتاقهاي خانه و پستوهاي منزل سركشي ميكنيد و جمع و جور ميكنيد و در مورد هر تابلو و هر تكه ي اثاث منزل وسواس به خرج ميدهيد هيچگاه به فكر پس كوچه هاي روحتان بوده ايد؟" ." ****** گفته اي از يكي از دانشجويان دكتر: "روانكاو بود،بي آنكه چيزي از خصوصياتمان بگوييم.با روحيه ي يكايك ما آشنا بود،در سر كلاس سعي ميكرد ما را به حرف زدن وادار كند و نظر ما را بداند،از اظهار نظر ما به ويژه هنگامي كه نظر تازه اي ابراز ميكرديم و يا به برداشت درستي ميرسيديم بسيار خوشحال ميشد.دفترچه اي براي خودش درست كرده بود كه اسم دانشجويانش را در آن ثبت كرده بود.او براي هركدام از اسامي چند خطي نوشته بود،روبه روي نام يكي از آنها نوشته بود:"20 بخاطر ضبط صوت" و يا رو به روي نام يكي از دانشجويان دختر چنين نوشته بود:"بسيار درخشان،اگر قرباني زن بودنش نشود و پارچه را به كتاب ترجيح ندهد." ****** شكست شخص نيست! يكي از مريدان شيوانامرد تاجري بود كه ورشكست شده بود.روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري،نياز به مشاور بود.شيوانا از شاگردان خواست تا مرد تاجر را نزد او بياورند.يكي از شاگردان به اعتراض گفت:اما او يك تاجر ورشكسته است و نميتوان به مشورتش اعتماد كرد.شيوانا پاسخ داد:شكست يك اتفاق است.يك شخص نيست!كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسي كه چنين تجربه اي نداشته است،هزاران قدم جلوتر است.او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاي متصل به شكست را ميشناسد.او بهتر از هركس ديگري ميتواند سياهچاله هاي منجر به شكست را به ما نشان دهد.وقتي كسي موفق ميشود بدانيد كه چيزي ياد نگرفته است!اما وقتي كسي شكست ميخورد آگاه باشيد كه هزاران چيز ياد گرفته كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد ميتواند به ديگران منتقل كند.وقتي كسي شكست ميخورد هرگز نگوييد او تا ابد شكست خورده است!بلكه بگوييد او هنوز موفق نشده است! ************************************* تشخيص درست روزي از يك تعميركار معروف براي تعمير ديگ بخار فرسوده يك كشتي دعوت كردند.او چند سوال از مسوول كشتي پرسيد،نگاهي به لوله هاي زنگ زده انداخت و به صداي سوت مانندي كه از دستگاه برميخواست،خوب گوش داد.سپس چكشي به دست گرفت و چند ضربه ي كوتاه به قسمت هايي از آن زد.دستگاه شروع به كار كرد.تعميركار آسوده از اين موضوع،محل را ترك كرد.او صورت حسابي به مبلغ يك هزار دلار براي صاحب كشتي فرستاد.صاحب كشتي بسيار عصباني شد و براي تعميركار پيغام فرستاد كه تو فقط 15دقيقه اينجا بودي.بهتر است شرح خدمات انجام شده را براي من بفرستي. اين بود آنچه تعميركار براي صاحب كشتي فرستاد: بابت چكش كاري قسمت مربوطه:50 سنت بابت تشخيص درست و دقيق:50/999 دلار جمع:1000 دلار اي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر زار و بيمار غمم،راحت جاني به من آر ***** سلام.احتمالا تا سال آينده آپ نميشم.پس پيشاپيش سال نو و نوروز باستاني رو به همه تبريك ميگم. براي همه آرزوي رسيدن به خواسته هاشون رو در سال جديد دارم. اول سلامتي و بعد هم موفقيت آرزوي من واسه تمام مردمه. شاد باشيد... راز تو اسیر توست،فقط تا لحظه اي كه آن را بر زبان نياوري و فاش نسازي.اما به محض اينكه رازت را فاش كني،از آن پس تو اسير آن ميشوي... ********** چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم به نام زندگي... ********** هيچ چيز بهتر از كار كردن بجاي غصه خوردن،آدمي را به خوشبختي نزديك نميسازد... ********** زنده بودن را به بيداري بگذرانيم كه سالها به اجبار خواهيم خفت... ********** با وجود تفكر درباره گذشته و آينده در زمان حال زندگي كن و از انچه داري راضي و خشنود باش... قصه ي روباه ندانم در كجا اين قصه ديدم ويا از قصه پردازي شنيدم كه دو روبه يكي ماده يكي نر به هم بودند چندي يار و همسر ملك با خيل تازان شد به نخجير كشيدند آن دو روبه را به زنجير چو پيدا گشت آغاز جدايي عيان شد روز ختم آشنايي يكي مويه كنان با جفت خود گفت كه ديگر در كجا خواهيم شد جفت جوابش داد آن يك از سر سوز همانا در دكان پوستين دوز ********** شيطان را پرسيدند كه كدام طايفه را دوست داري؟ گفت دلالان را. گفتند:چرا؟ گفت:من به سخن دروغ از ايشان خرسند بودم،ايشان سوگند دروغ نيز بدان افزودند... ********** در انتظار كسي باش كه مايل باشد حتي در زماني كه در ساده ترين لباس هستي،تو را به دنيا نشان دهد... ********** اگر قرار باشد بايستس و به طرف هر سگي كه پارس ميكند سنگ پرتاب كني،هرگز به مقصد نميرسي... ********** خطاهاي بشري اول رهگذر و بعد ميهمان و چندي نميگذرد كه صاحبخانه ميشوند. ********** با گفتن:ميدونم عزيزم خسته شدي نه خستگي من درمياد و نه چيزي از غرورت كم ميشه فقط حس ميكنم هنوز هم واسه تو مهم هستم... دوباره بوي تازگي مياد،بوي عيد و كهنگي سالي كه گذشت... هنوز ماهي قرمزاي سفره هفت سين نيومده،ولي خيلي از مردم شروع كردن خريد و نو و نوار كردن سر و لباسشون،حالا بماند كه خيليا پول خريد ماهي قرمز سفره عيد رو هم به زور دارن چه برسه به خريد لباس نو... انگار همين ديروز بود،من كه تازه دستم داره عادت ميكنه به نوشتن تاريخ به سال 1389... تمامش بازي گذر زمانه،بهونه اي واسه پير شدن ما،نه نو شدن دشت و صحرا... چه زود يك سال ديگه هم از عمرمون گذشت... گذر زمان يه واقعيته و نميشه جلوش رو گرفت،نه ميشه و نه بايد.تنها كاري كه از ما بر مياد ابدي كردن زمان توسط خاطره هاي خوشيه كه واسه خودمون و ديگران رقم ميزنيم... زندگي حس غريب يه سفر به انتهاست بودن و نبودن و تنها دليل گريه هاست اشك و درد و دوري و اين غربت است تكرار اين شكستن و فرياد اين فاصله هاست دربه دري در كوچه هاي خاطرات اشك حسرت ريختن در ميان لحظه هاست زندگي:غم،شعر عجيب يك گذر لابه لاي اين هجوم نعره هاست زندگي شايد قمار يا سرنوشتي بي بدل زجر و دردش پنهان شده در خنده هاست به كدامين جرم اين چنين تنها شدم؟ زندگي تنها شدن در غربت خاطره هاست زندگي كردن:گذر از مرز سرنوشت لحظه ي سبز شكفتن،مرگ اين شب گريه هاست زندگي فصل خزان آرزو،عشق و اميد چشمهاي منتظر در امتداد لحظه هاست زندگي پيوند من،عقل و جنون در قصه ها دورترين و زيباترين فاصله از من تا خداست... در آغوشت گرفتن حس خوب بودن توست بذار ديونه شم مثل هميشه،از عطر ياس پيرهن تو بذار لب روي لبهام بكش دست توي موهام نوازش كن منو با دست گرمت،بذار عاشق بمونيم ما،سرشار از احساس بذار باور كنم هستي كنارم،نداري قصد دوري از يار اگه قهرم،اگه دلگيرم از تو نذار فاصله باشه ميون دستاي من و تو بيا فاصله كم كن،عشق زيباست بذار باور كنم عاشق ميموني،دل من ناشكيباست... وقتي دلت از عالم و آدم ميگيره وقتي حتي با خودت قهر ميكني وقتي هيچكس و هيچ چيز نميتونه خنده روي لبهات بنشونه وقتايي كه حتي چهره ي عشقت كه تا ديروز تنها بهونه ي زندگيت بوده،خوشحالت نميكنه اون روزايي كه براي تو مثل شب تيره و تار ميشن اون شبهايي كه فكر طلوع خورشيد و فرداي بهترنميتونه به زندگي اميدوارت كنه در تمام اون لحظه هايي كه از بودن تو اين دنيا خسته ميشي دوتا فنجون قهوه و نشستن كنار يه دوست قديمي كه ميتوني همه ي غصه ها و گلايه هات رو،روي شونه هاش جا بذاري،اونقدر آرومت ميكنه كه مثل يه پر سبك ميشي و ميتوني تو آسمون پرواز كني اون وقته كه ميفهمي دلت از خودت و تنهايي گرفته بود،نه از دوروبريات... خواهش ديدارت دارم نگاهت سايبانم بود،گرفتند از نگاهم برايت همچو شمع آشفته حالم اشك تلخ دوريت آتش زده بر هستي ام غم ربوده از دلم،يكسر پر از سرمستي ام برايت روز و شب در اشك خون غلطيده ام براي ديدنت از ديگران دل كنده ام مي سوزم از اين درددل و نيست مرا راه فرار به كجا بوده ام از اهل كجا كه چنين كشت مرا دوري يار اين سخن بهر تو از عشق بگفتم شايد از تو اما نشنيدم سخني جز بيداد اين سرشت است كه از دوري تو بي تابم به تمناي وصال تو و عشقت غرق اندر قعر نيازم با مناجات دلم نزد خدا مي گريم در نگاهي پر ز حسرت خواهش ديدارت دارم چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است. (دكتر شريعتي) عشق يعني همين... از روزنه ي ديدگان منتظرم،نگاه هاي عاشق و پر التهاب تو زيباترين لحظه هاي عاشقانه است؛ و عشق بهانه ي آغاز... جسم بيقرارم را در آغوش امن تو رها ميكنم، دستهاي مهربان تو نوازشگر وجود خسته ام ميگردد و نگاه آسمانيت در كرانه ي چشمهاي نااميدم،آواز اميد سر ميدهد... بوسه هاي پر مهر تو را بر لبان تشنه ي خود احساس ميكنم، نگاه محتاجم محو در محبت چشمان توست، سر بر شانه ات ميگذارم تا حضورت را باور كنم و تو در كنار مني... واژه ها جان ميسپارند و سكوت زيبايي لحظه هاي سبز با هم بودن را دوچندان ميكند و عشق يعني همين... سكوتي پر احساس... بهانه اي براي با هم بودن... قصه ی یه دخترك(1) دختری با موهای زرزری،چشمای روشن و یه دست لباس مخملی،شبيه عروسكاي قصه ها پاك و مهربون درست مثل فرشته ها مشغول نقاشي بود.يه عروسك ديگه... اما اون... يه ذره با دخترك فرق ميكرد.يه فرشته بود. ولي... چي بگم؟يه فرشته ي بزرگ... آخه اون.. اون پسرك!نه بابا فرق نميكرد،دوتاشون فرشته و خشگل و مهربون بودن،با دل هم شاد بودن،اونا تو نقاشيا با همديگه شريك بودن،عاشق درختاي سيب شايدم هلو بودن. نگاهشون به همديگه گره ميخورد،دستاشون به دست هم وصله ميخورد،اون دوتا شقايق و نجيب بودن،واسه نقاشي عروسك قصه بودن،توي باغاي بهار دست به دست هم بودن،عاشق لحظه ي ديدار بودن.شبو با خيال هم سر كردن،صبح رو با ديدن هم ساز كردن. روزاي سبز بهار رفت از پي هم،نيومد هيچ خبري از عاشق بي دل و مست!!! اون فرشته رفت...رفت و عروسك يه قصه شد،جلو چشم دخترك عاشق عروسك اون قصه شد...دخترك پيش خودش گريه ميكرد،اشكاشو زير چتر گونه هاش قايم ميكرد.گلايه هاشو پنهوني گفت تو نگاش،گفت مگه چي كم گذاشتم از چشاش؟؟؟شايد اون عروسكه قشنگ تره،يا نگاش برق ميزنه!شايدم...نميخوام بگم ولي...نكنه دوستش داره! دخترك يه بغض سنگين تو صداش،يه سبد گلايه و غم تو چشاش،دل بريد از پسرك با همه قشنگياش،رفت و سپرد عروسكو دست خداش... نميدونم درست چقدر ولي گذشت اون خاطره،پسرك با غصه هاش شد عازم اين فاصله،پسرك اومد دوباره ساده شد،عاشق دخترك ستاره شد،عاشق همون كه...نميگم،ميشناسينش...آره اون فرشته موزرزري،به تنش يه دست لباس مخملي،اونكه چشاش روشنه،شد.حالا باز دوباره دست به دست هم شدن،عاشق لحظه ي ديدار شدن،اونا ميخوان بمونن درست ميگم؟ نكنه باز پسرك سفر كنه؟دل اين عروسكو دوباره دربه در كنه،نكنه مسافر جاده بشه،جلو چشم دخترك عازم سفر بشه........ من با همه سادگيام دست ميبرم پيش خدا،شايد اينبار پسرك بمونه و از دخترك نشه جدا.... قصه ی یه دخترک(2) آره اينبار قصه مون قشنگ تره،پسرك عاشقه و بي كلكه،پسرك مونده،آره اون يه عاشقه...قصه از كجه شروع شد؟چي بگم كه آخرش قشنگ تره؟؟؟ دخترك مثل هميشه باز دست به دعاست،عاشق شباي ابري و شب گريه هاست...آره اون دوستش داره،واسه ديدنش چشم به دره،پسرك زندگيشه،رو تمام درداش مرهمه!از خدا ميخواد كه زندگيش فنا نشه،آرزوهاي قشنگ اون سراب نشه،نشه اون اسير غم،دوباره رها نشه تو رنج و درد...آخه صبر و طاقت هم حدي داره،واسه انتظار تاب و تحمل نداره... دل تنها و غريب رفت و رسيد به آسمون،خدا باز اشكاشو ديد،غم عشقشو چشيد،ديگه ديد چشاش سو نداره،واسه انتظار تاب و تحمل نداره... اشكاي دخترك و بوسيد و داد فرشته ها،كه بجاش شادي بكارن تو چشاش،پسرك اومد و عاشقونه موند،واسه دختره قصه ميخوند،كه آره دوستش داره عاشقشه،نميخواد چشماشو ابري ببينه،نميخواد ستارشو گم بكنه،تو مسير سرنوشت تنهايي اون سفر كنه... حالا باز دست ميبرم پيش خدا،نكنه كه عاشقا بشن جدا الهي عاشقا رو جدا نكن،اسير غربت و غصه ها نكن زندگي به كام عاشقا باشه تا ابد دلاشونو از ياد خود جدا نكن قصه ي يه دخترك(۳) گاهي تلخه،گاهي شيرين،زندگي بي گريه سخته،نميشه هميشه خنديد،بايد از غصه نترسيد... دخترك دوباره باز عروسك قصه ي ماست،پسرك همدم اون...شريك شادي و گريه هاشه اون...دل اين موزرزري لطيف تر از برگ گله،نبايد نازك تر از گل بشنوه دل اين عروسك از غم ميگيره،اگه چشم پسرك نگاه عروسكو گم بكنه،نميخواد بجز چشاي روشنش به هواي ديگه پرواز بكنه،آخه اين عروسك عاشق همدمشه،تو نگاه روشنش به هرچي ميخواد ميرسه... روزا گذشت و دخترك دلش شكست مثل حباب،دلش گرفت از دوري آرزوهاش،از اون همه قصه ي ناب كه شدن نقش برآب،دخترك بجوري خسته بود از اين تنهايي ها،آره اون دلش گرفته بود از آدما... يه جورايي از زندگي شكوه ميكرد،گاهي هم يه بغض سنگين تو گلوش از پسرك گله ميكرد... دخترك دختر پاييز شد چشاش از گريه سرريز...نكنه فرشته ي آرزوهام سفر كنه؟آره مهربوني رو يكدفعه دربه در كنه!!!چرا چشماش ديگه آسموني نيست؟واسه من اوني كه آرزوم بود،ديگه نيست؟چرا باز دلم اسير غربته؟اون كه واسم غريبه نيست؟! خلاصه عروسك شكستني با يه سبد بغض و گله نشست كنار همدمش...پنهون ميكرد اشكشو از شهر نگاش،نكنه يه وقت بريزه از چشاش...آروم ولي با يه بغل حس قشنگ،يك عالمه بوته ي ياس،گفت و نوشت از دوري آرزوهاش...كه چرا تو آسمون دلمون ستاره نيست؟فصل قشنگ عشقمون مثل قديم بهاري نيست؟كه چرا رفته زياد اون همه قول و قرار؟چيشد؟چرا؟دلم گرفت از روزگار!!! پسرك صبور و آروم داد به حرف دخترك گوش،بعد با يه لحن مهربون برد تموم غصه رو آسون،گاهي هم با شوخي هاي دلنشين پسرك ميرسيد به آسمون صداي قهقه هاشون... دخترك با گفتن گلايه هاش دلش سبك شد مثل پر،ديگه از شكوه نبود تو چشاي عروسك قصه خبر... زندگي همينه ديگه،گاهي قهر و خيلي روزا آشتي آشتي
عيدتون مبارك ![]()




| Design By : Night Melody |




